خرید بک لینک
خیلی وقتها که میدونم یا حدس میزنم که قراره در آینده در موقعیت خاصی، با فرد بهخصوصی مواجه بشم، از خیلی قبلتر شروع به مکالمه خیالی با اون فرد میکنم و این خیلی بَد هست... چون انگار اونها رو تو دنیای مطلوبم (ر.ک. تئوری انتخاب، ویلیام گلاسر) وارد میکنم و اینکار ایندیویجوال و خودمحورم میکنه و این قضیه تبعات زیادی داره. امشب تصمیم گرفتم دیگه هرگز این کار رو نکنم و فقط با خداوند و امام زمانم مکالمه ذهنی داشته باشم.البته با شهدا و ملائکه هم میشه مکالمه ذهنی داشت. به شرط اینکه آدم خودش با اونها حس بگیره. شما چی؟ شما هم مثل من، پیشپیش با آدمها مکالمه ذهنی خیالی داشتید؟

برچسب: نویسنده: الینا طباطبایی تاريخ: سه شنبه 28 شهريور 1402 ساعت: 13:12

امسال برعکس سالهای پیش، مصطفی عزم رفتن به کربلا نداشت. میگفت دیگه بدون تو و بچهها نمیرم.تا اینکه ناگهان یک سفر کاری به کربلا براش پیش اومد. با خوشحالی، نگرانی و غمِ توام راهیاش کردم و رفت. من موندم خونه مامان با بچهها.تصمیم داشتم شبها بیدار بمونم برای نوشتن پایاننامه. اما بعد از یکی دو شب، متوجه شدم لتهی نصفه شب بهم نمیسازه. مریض شدم.چند روز بعد همسر برگشت و نوبت مامان و بابا شد که برن سفر اربعین.از دوشنبه تا شنبه، چند روزی که همسر نبود و از شنبه تا شنبهای که ماماناینا نیستند و هر روز چند بار سکته میکنم از استرس پایاننامه و استرسی که تموم نمیشه...امروز برای مراسم اربعین، مصطفی یه سری چیز میز خریده بود که پخش کنیم با بچهها.همین کار رو کردیم و حال خیلی خوبی به خودم دست داد...دوست دارم سال بعد هم همینکار رو کنیم... تو ایتا عضو یک گروهی هستم که ماموریت اعضاش، روایت کردن از اربعین هست. بحث بود سر اینکه آیا باید خاطرات بدمون از سفر اربعین و رفتارهای ناجور عراقیها رو هم بگیم یا نه.یک نفر در طرفداری از عراقیها نوشت که ما لهجه و زبانشون رو خوب بلد نیستیم و همین مساله منشاء سوءتفاهم و ... است.ریپلای زدم و نوشتم: یک خاطره کوچک از نفهمیدن لهجه و زبان عرض کنم.اربعین سال ۹۷ یک شب در مسیر مشایه موکب گیرمون نیومده بود و هوا هم سرد بود. از بین افراد خانواده، من شرایط خاصی داشتم و حامله بودم. مادرم اصرار داشت که من رو ببره داخل یک موکب. اونجا هم کاملا پر بود و خلاصه من خیلی به مادرم گفتم نمیخواد مامان، برگردیم اما ایشون اصلا به حرف من گوش نمیکرد و مدام به خانمهای مسئول موکب عراقی، با اشاره به من میگفت: حامله! حالا هرچی من میگفتم: مامان به زن حامله در عربی حامله نمیگن،

برچسب: نویسنده: الینا طباطبایی تاريخ: پنجشنبه 16 شهريور 1402 ساعت: 1:59

از اون وقتی که یادم میاد، مشغول التماس کردن به همسر بودم که "تنها نرو." یا "با فلان و فلانکس نرو که منم بیام." یا "زود برگرد، به من فشار میاد." اما او همیشه کار خودش رو میکرد، تا پارسال که بهش گفتم: "برو، به جای ما هم برو."امسال هم با تمام وجودم راضی بودم که بره اربعین. اما میگه دیگه بدون شما نمیرم.برام روشن بود که به خاطر شرایطم نمیتونم اربعین برم. اما جلوی دلم که میخواد بره اربعین رو نمیتونم بگیرم.وقتی این کلیپ رو دیدم؛ دلم بدجوری اربعین خواست. ولی چند روز بعدش رفتیم یک اردوی دو روزه و اونجا من یقین کردم ظرفیت اربعین رفتن رو ندارم. پشیمون شدم.گذشت...امروز توی گروه دوستانی که باهاشون رفته بودیم اردو، دیدم یکی از دوستانم نوشته بود راهی سفر کربلاست و حلالیت طلبیده بود. بعد من رو منشن کرده بود و نوشته بود: "نیت کردم اگه طلبیده بشم برم ثواب سفرم کامل هدیه بدم به تو. بس که اذیتت میکنم و باهات شوخی میکنم. حسابی حلالم کن. ثواب سفرم هم باشه برای تو که کلی سر به سرت میذارم."توی بهت بودم. گفتم: "تو رو خدا یه نفر آدم به درد بخور تر پیدا کن برای هدیه ثوابت... این همه شهید و انبیا و اولیا... اونا اولویت دارند... دعامون کنی هم کافیه." ولی خیلی بهم چسبید. دلیل نرفتنم، به خاطر پایاننامه، به خاطر کوچک بودن سه تا بچهی دختر و سخت بودن رتق و فتقشون و گرما و پول نداشتنه. (همهی این دلایل با هم، نه صرفا هر کدوم به تنهایی) سال ۹۷ آخرین اربعینی بود که رفتم کربلا. فاطمهزهرا دو سال و نیمه بود و زینب رو باردار بودم. سال ۹۸، زینب خیلی کوچک بود. خانوادگی نرفتیم، فقط مصطفی چند روزه رفت و برگشت. سال ۹۹ هم کرونا شد و هیچکس نرفت. سال ۱۴۰۰ هم که لیلا به دنیا اومد و اصلا یادم نمیاد کی رفت و کی ن

برچسب: نویسنده: الینا طباطبایی تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1402 ساعت: 23:03

گرچه این روزها وضعیتِ خانهی من تعریفی نیست اما فردا شکل امروز نیست. باید به خودم مدام یادآوری کنم که من از بچگی مرتب و منظم بودم و نظم، فاکتوری ذاتی در خونم هست. ضمنا خیلی هم کدبانو هستم! فقط کافیه بچهها یه کم بزرگتر بشن.یادش به خیر. عید فطرِ اردیبهشت ۱۴۰۰ بود. سر لیلا باردار بودم. دورهمی عصرانه فک و فامیل بود تو پارک ولایت. بارون گرفت ولی موندیم تا قطع شد. بعد یک سری از فامیل تصمیم گرفتند برن شاه عبدالعظیم. مامان اصرار کرد که همه رو شام دعوت کن خونهتون. منم کردم. سریع رفتیم خرید کردیم و مشغول شام درست کردن شدم. مهمونها زود رسیدند چون اصلا نرفتند زیارت. وقتی رسیدند همهاش با تعجب میگفتند چقدر خونهات مرتبه! یادش به خیر، اون روزها همیشه خونهام مرتب بود. آخه یک خانهدار تماموقت بودم...اما حالا خونهام هیچوقت جمع نمیشه. حتی دیشب که مهمون داشتم، تا دقیقه نود خونه نامرتب بود. آخرش هم ریخت و پاش اتاقها جمع نشد. آخه الان دیگه یه مامان دانشجو هستم. دیگه حتی اگر از صبح خونه باشم، بازم به خودم خیلی زحمت جمع کردن نمیدم. همین که لباسها شسته بشن و غذا داشته باشیم کافیه تا اعصابم آرام باشه... عنوان مطلب، نام کتابی است که منظم بودن اصولی و حرفهای را یادم داد اما باز هم چارهی کار این روزهای من نمیشود. :)

برچسب: نویسنده: الینا طباطبایی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1402 ساعت: 14:53

از چهارشنبه شب تا پنجشنبه بعدازظهر، رفتیم یک اردوی کوتاه به دماوند. مزه این اردو رو اگه بخوام بگم چطوری بود، میگم شبیه یک کیک شکلاتی خیلی تلخ بود. هم دوست داشتم و هم دوست نداشتم. فشار مسئولیت برای مصطفی، اخلاقش رو تغییر داده بود. رفتارهاش روی مغزم سمباده میکشید. از طرف دیگه، مسئولیت بچهها و ناامنی نردههای محل اسکان، تایم فشرده خواب، سر و صدای زیاد، وابستگی زینب به من و ... باعث شده بود هیچ خلوتی نداشته باشم. از صبح تا شب فرصت نمیکردم به گوشیام دست بزنم و تماسهای بیپاسخ رو جواب بدم. البته مصاحبتهای لذتبخشی با دوستان داشتم و تنها سرگرمیای که باعث شد حالم بهتر بشه، تپانچه بادیها بود و دنیای تیراندازی.رفتنی با اسنپ رفتیم (!) برگشتنی با دوستان برگشتیم و توی ماشین، خاتون و قوماندان به دست گرفتم و ساعتی به دنیای دیگری رفتم برای پیدا کردن آرامش. اینکه ماشین نداریم فشار روانی خاصی بهم وارد میکنه. نیاز دارم به وضعیت خودم فکر نکنم. دیگه اینکه دو روز آخر هفته نتونستم یک کلمه برای پایاننامه بنویسم بازم حالم رو بد میکرد. دلخوش بودم به اینکه شنبه و دوشنبه و چهارشنبه مامان بهم قول مساعدت داده و یک شنبه و سه شنبه رو هم همسر تقبل کرده برای نگهداری بچهها.امروز صبح زنگ زدم به گوشی مامان، زنگ زدم به خونه. هیچ کدوم رو برنداشت. همسر گفت: "مامانت اون شب گفت که شنبه تا ۱۱ نیست. احتمالا الانها میاد. بیا بریم. کلید داری؟"اسنپ گرفتیم تا اونجا و وقتی رسیدیم، من کلید انداختم. همزمان همسر زنگ آیفون رو هم زد. بیز بیز، در باز شد. مامان گرم استقبال کرد. از همسر که خداحافظی کردم و در بسته شد، چند ثانیه بعد پرسیدم که مامان برم کتابخونه؟ مامان گفت: "میخواستم پیام بدم و زنگ بزنم که امروز نی

برچسب: نویسنده: الینا طباطبایی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1402 ساعت: 14:53

صفحه بندی